بی تو میمیرم

با خیال دیگری می رفت

و من ساده چه عاشقانه کاسه ای آب

پشت سرش خالی می کردم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:45  توسط نگار  | 

دیوانه نمی گوید:دوستت دارم

دیوانه می رود دوست داشتن را به هر جان کندنی پیدا می کند

میزند زیر بغل ٬ میریزد به پای کسی که

هیچ وقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:40  توسط نگار  | 

ای در پر و بال ما٬ پر و بال شما

ما را نکشان چنین به دنبال خودت

کالای شکسته را خریداری نیست

این دل که خودت شکسته ای مال خودت!!!   

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 2:23  توسط نگار  | 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای...!         

  

12~3.jpg

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 2:12  توسط نگار  | 

بگذار پرنده ی دل شکسته در حسرت پرواز

در کنج قفس های آهنین بمیرد...!

تو می توانستی آسمان را به وسعت

چشمان خسته اش هدیه دهی..

و زندگی را در رگهایش جاری سازی..!

بگذار پرنده ی شکسته بال در دل شوره ی

آخرین پرواز بی هیچ فریادی بپوسد..!

 

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 2:5  توسط نگار  | 

همه کلماتی را که از نخستین روز آفرینش بر زبان انسان جاری

شده است٬ گرد می آورم و از میان آنها کلمات روشن و سپید

را انتخاب می کنم تا عاشقانه ترین شعر را برای تو بسرایم...

همه ی ابرهای کبود و بی تابی را که در آسمان بی کران ازل

نقش بسته بودند تا بر سر رهگذران غریب ببارند

و صاعقه ها و رعدهایشان سکوت سرد شبها را بشکند٬

به یاری می طلبم تا دستهایم را پر از باران و ترانه کنند.

همه قاصدکهایی را که بین بودن و نبودن٬عشق و نفرت

و دوستی و دشمنی در رفت و آمدبوده اند٬ صدا می کنم

و از آنها می پرسم از تو چه خبر دارند...

می دانم اگر قرار نبود تو از سفر بیایی٬ اگر قرار نبود تو به سفر

بروی٬ جاده های دور و دراز و پیچ در پیچ آفریده نمی شد.

اگر قرار نبود یک روز در انتهای همین کوچه تو را ببینم٬

آفرینش انسان شکل نمی گرفت.

این همه نسیم که در چهار سوی دنیا می وزند و فرشتگان

بی شماری که در فضای ملکوت قدم می زنند٬

دنبال کلمه ای می گردند تا عشق خود را به تو بیان کنند...

من که سالهاست بر کوهی از کلمات نشسته ام

و زمین را با خیالهایم رنگ می زنم

و برای مردم پنجره های تازه و مهتاب می آورم٬

هنوز نمی دانم با چه زبانی به تو بگویم دوستت دارم.

تا تو هستی تا گل سرخ به ناز می روید٬ تا دریا موج می زند٬

تا خورشید گرم و مهرآمیز به ما نگاه می کند٬

تا دلها عاشق می شوند و به تپش می افتند٬

تا کویرها تشنه اند٬ و تا شعله ها سرکش اند٬

من همچنان تو را خواهم سرود!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:19  توسط نگار  | 

میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته

              حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته

شب سفر به حادثه است برای تو برای من

              یه فرصت بدون شک واسه دوباره گم شدن

آخر این جاده کجاست عبور یا رسیدن...

             حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال من...

                      به من بگو...!

 

 

Click to view full size image

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 22:24  توسط نگار  | 

حسرت همیشگی.....

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه میکنی ٬ وقت رفتن است

باز هم ٬ همان حکایت همیشگی...

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ٬ نا گزیر می شود

آری...آری...!

دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود...!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 1:3  توسط نگار  | 

که...

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

                      اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

                      افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

                      یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورده چه جای نگرانی ست؟

                       من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

                      بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...!!!

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 16:26  توسط نگار  | 

من...

 

 

 

 

 

 باز امشب چشم به آسمون دوخته ام...

باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم٬

تا شاید صدای بال تو را هم بشنوم...

باز امشب تمام حرف ها و درد دلهایم را

در قفسه سینه ام محبوس کرده ام...

خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی...

خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من

رنگ اشک به خود می گیرند.

رفتی... خیلی زود... بدون هیچ خبری...

تنها یادگار من از تو٬ نقش غروبی است که تو را با خود برد...

باغ زندگی ام خزان شد٬ اشک چشمانم خشک شد٬

سکوتم رنگ بغض گرفت...

تو رفتی... خیلی زود...

من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم...

من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم...

من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان دنبال کردم...! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 14:32  توسط نگار  |